![]() |
![]() |
|
| سینمای مستقل و مستند |
|
سرگیجه استاد یکی از بهترین نمونه های تجربه گرایی در هالییود محافظه کار دهه 1950 است.با هم نگاهی دوباره به آن می کنیم
سرگیجه(1958): اوج موفقیت هیچکاک در ساختن فیلمی براساس ایده های همیشگی اش تا حدی که از اثری موفق در جلب مخاطب عام و خاص به چنین جایگاه رفیعی در تاریخ سینما نیز دست یابد.بسیاری از سینمادوستان فیلم را یکی از سه فیلم برجسته هیچکاک قلمداد می کنند و نسبت به تک تک صحنه های ان نوعی احساس خاطره عمیق دارند.آن حس شوق نیاز و از دست رفتگی و حسرتی که فیلم در خود دارد شاید در هیچ فیلم دیگر استاد تا این اندازه به چشم نیاید و ماندگار نباشد.اسکاتی پلیس سابق از جانب یکی از دوستان قدیمی اش مامور می شود که همسر او را تحت نظر بگیرد چرا که ممکن است دست به خودکشی بزند.اسکاتی در تعقیب زن با او آشنا شده و حتی به او دل می بازد.اما زن رفتار عجیبی از خود نشان می دهد و در این میان یکباره اقدام به خودکشی با پرت کردن خود ازبرج کلیسا می کند. در نتیجه این عمل اسکاتی دچار افسردگی روحی می شود.چند ماه بعد هنگامی که اسکاتی در خیابان به زنی برمی خورد که شباهت عجیبی با محبوب از دست رفته اش دارد اسکاتی دوباره به حال و هوای زنده کردن عشق گذشته اش می افتد در حالی که از توطئه ای که در ان گرفتار شده کاملا بی اطلاع است.فیلم براساس رمانی دلهره آور با نام "از میان مردگان" نوشته دو نویسنده فرانسوی" بوالو- نارسژاک" ساخته شد که به قولی انها این رمان را از ابتدا برای ساختن فیلمی از روی ان توسط هیچکاک نوشته بودند.تلاش مرد برای زنده کردن یک خاطره ازدست رفته در هیات زنی جدید بسیار جذاب و همدردی برانگیز بود و بسیار زودتر از ان که اسکاتی دریابد که زن دوم همان محبوب مرده اش است تماشاگر این مساله را متوجه می شود و بدین ترتیب هیچکاک بر وجوه روانشناختی اثرش بیش از یک گره گشایی عادی و معمولی تاکید می کند و غافلگیری خودبه خود به کناری گذاشته می شود و جای ان را دلهره و تعلیقی عمیق می گیرد.هیچکاک به جز استوارت که همیشه از کار او راضی بود دوست داشت برای نقش زن دو چهره فیلمش از "ورامایلز" که قبلا با اودرمردعوضی کارکرده بود استفاده کند اما به علت بارداری او موفق به این کارنشد و نقش به ستاره دیگر ان سالهای هالیوود"کیم نواک" رسید که هیچکاک از کار او اصلا راضی نبود و طی سال های بعد در مصاحبه های مختلف حسرت خود را از استفاده نکردن از مایلز اعلام کرده بود در حالی که با دیدار دوباره فیلم بعد از گذشت این همه سال می توان دید که بازی درخشان او در نقش زنی که در دوراهی عشق و جنایت سرگردان مانده یکی از دلایل ماندگاری این فیلم است و تماشاگر را نیز در این حس دوگانه سهیم کرده است.چند صحنه ماندگار از فیلم حالا دیکگر به نمونه های کلاسیک تبدیل شده اند مانند صحنه ای که مرد برای اولین با زن را می بیند و یا فصل کابوس اسکاتی که در ان زمان بسیار نو و جذاب از کار درآمده بود. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 21:50 توسط علی حاجی پور |
|
|
درباره تراویس بیکل
یکی از بهترین ضدقهرمانان تاریخ سینما: در صحنه مهمی از این فیلم شبی مارتین اسکورسیزی سوار ماشین تراویس بیکل می شود و خشم و بدبینی او را نسبت به شهری که در ان زندگی می کند برمی انگیزد.تراویس سرباز از جنگ برگشته ای که هنوز خاطرات جنگ ویتنام وکابوسهایش او را می ازرد.او سعی داشت با گرفتن شغلی شبانه به عنوان راننده تاکسی از جامعه شلوغ و بحران زده فرار کند و لحظه های ارام تری را بگذراند اما شب نیویورک برایش دردناک تر و عذاب اورتر بود.او چیزهایی را دید که غیرقابل تحمل بود.شهری سیاست زده و اسیرهزاران مشکل و ناهنجاری.شهری که فقرفساد و فحشا چهره اش را مخدوش کرده است.او با دختری که منشی که دفتر تبلیغات انتخاباتی است دوست می شود.اما وقتی دختر علاقه او را به گونه ای از فیلمهای وقیح در می یابد از او دوری می کند.تراویس نه عشقی دارد که به ان دل خوش کند و نه خانواده ای که در کنار انها ارامش یابد.او تنهاست بسیار تنها و این تنهایی با گذشته ای سیاه و اینده ای مبهم او را می ازارد.پل شریدر نویسنده فیلمنامه شخصیتی افرید که طی یک دوره زمانی معین به سرحد عصیان علیه ارزشهای نهادینه جامعه می رسد.تراویس ابتدای فیلم با ان لبخندهای معصوم و حرفهایی که در باب اصلاح جامعه می زند مخصوصا در صحنه ای که دارودسته انتخاباتی را سوار می کند. اما هرچه داستان پیش میرود ذهن تراویس را اندیشه پاک کردن شهر از کثافت بیشتر اشغال می کند.اشنایی اش با دختر بدکاره ای به نام ایریس(جودی فاستر) اوج شکل گیری این افکار ویران گر است.او سعی می کند با کشتن همه کسانی که دخترک را به این روز رسانده اند از کل جامعه انتقام بگیرد و دخترک را به اغوش خانواده اش بازگرداند.همه اینها را به عنوان یک قهرمان تیپیک امریکایی مخصوصا در گونه وسترن می توان یافت.نمونه بارزش هم ایتن ادواردز(جان وین) در جویندگان(جان فورد-1956)است که مدتی طولانی را صرف یافتن خواهرزاده اش که سرخپوست ها ربوده اند می کند و او را به خانواده اش می رساند.اما تراویس یک تیپ قهرمانی قراردادی نیست.او در دسته ضدقهرمان ها دسته بندی شده است.رابین وود در باره فیلم می نویسد:"راننده تاکسی نمایشگراوج دغدغه "کثافت/ پاکی" است که در طول تاریخ سینمای امریکا بارها و بارها ظاهر شده است."سینمای امریکا خصوصیات قهرمان پروری بسیاری دارد که دقیقا به جنبه های سرمایه و اهمیت ان بازمی گردد.سینمای دهه70سینمای عادی امریکایی نبود.مردم اعتماد خود را نسبت به دولت و سیاست هایش از دست داده بودند و امیدی به اصلاح هیچ چیز نمی رفت.راننده تاکسی محصول همین نگاه حیران و عاصی به جامعه است.رقت امیزترین صحنه فیلم جایی است که تراویس با ان گریم خاص و با اسلحه ای پنهان سعی می کند تا کاندیدای انتخاباتی را ترور کند اما حتی فرصت نزدیک شدن به او را پیدا نمی کند.طعمه بی دفاع و بی دردسر برای خاموش کردن اندیشه های انارشیستی اش همان واسطه های فاسد هستند که وضعشان با او چندان فرق نمی کند.کشتار خونین در ان عشرتکده اتش ما را به عنوان تماشاگر که اوج تباهی ان شهر را دیده ایم خاموش نمی کند زیرا یقین داریم که این موجودات فرومایه که به خاک و خون غلطیده اند تنها گوشه ای از رذالت ان شهر هستند.در مورد تراویس مناقشات بین منتقدان بسیار است عده ای او را از قهرمانهای سنتی وسترن می دانند که برای پاک کردن شهری اسیر گناه امده است و عده ای هیولایی که عقده های روانی و سرکوب شده اش را با خون ریزی خالی میکند اما هر چه هست تراویس به عنوان یکی از به یادماندنی ترین بدمن های تاریخ سینما اورده شده است در حالی که اصولا اوج کار اسکورسیزی در این است که فیلم راه او راه برای نتیجه گیری های قطعی درباره ماهیت واقعی او می بندد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 18:14 توسط علی حاجی پور |
|
|
رومن پولانسکی این کارگردان نابغه لهستانی در اوایل دهه 60 از کشورش به فرانسه و سپس آمریکا مهاجرت کرد اما حتی در اوج کار در نظام استودیویی به اندیشه ها و ایده های مستقل خود وفادار ماند.از او شاهکارهای بسیاری دیده ایم از جمله"چاقو در آب"،"محله چینی ها"،"دیوانه وار" ،"ماه تلخ" و فیلم آخرش "الیورتویست".در زیر یکی از نقل قول های مشهور او را آورده ام، در مورد شیوه منحصربه فرد بازیگرگزینی اش.این برای کارگردانان جوان که با بازیگران غیرحرفه ای کار می کنند خیلی می تواند مفید باشد.
---------------------------------
حدود 4و5 سال پیش شروع کردم به عکس گرفتن از هنرپیشه ها.شنیده بودم این روزها عکس پولاروید گرفتن از کسانی که برای مصاحبه می ایند خیلی رایج است.من این کار را شروع کردم، چون دیدم حتی اگر عکسشان را هم برای تو بیاورند،وقتی با چهل نفر مصاحبه کنی،دیگر نمی توانی تک تک انها را به ذهنت بسپاری،حتی اگر به عکسی که اورده اند نگاه کنی . مثلا مدیر انتخاب هنرپیشه یا هرکسی که در این کار به شما کمک می کند می اید و می گوید"راستی نظرت درباره فلانی چیست؟" و تو می پرسی "فلانی کدام است؟اسمش را که یادم نیست!" او هم عکسی را از میان عکس ها بیرون می آورد و نشانت می دهد و تو هیچ ارتباطی میان قیافه ای که در عکس می بینی و کسی که با او مصاحبه کرده ای برقرار نمی کنی، برای این که عکس هایشان خیلی متفاوت تر از خودشان است . بنابراین به این نتیجه رسیدم که اگر یک عکس فوری پولاروید، یا حتی عکس فوری معمولی بردارم- اگر عکس بدی هم باشد- بلافاصله آن را با آدمی که دیده بودی مرتبط می کنی.چند تا از حرفهایش را به خاطر می آوری،و شاید حتی موضوع صحبت را به خاطر بیاوری.این دیگر ارتباط تصویری است.البته هنرپیشه ها به شدت از ان متنفر هستند،چون می دانند در عکس فوری خوب از آب درنمی آیند،ولی کودن تر از آنند که بدانند هدف اصلی اصلا این نیست.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 13:40 توسط علی حاجی پور |
|
|
با استاد عباس کیارستمی:
کیارستمی را این روزها به عنوان یکی از سردمداران سینمای هنری و مستقل جهان می دانند.هر فیلم تازه او باعث بحث ها و نقدهای فراوانی در سطح فرهنگی جهان می شود.کلوزآپ یکی از متفاوت ترین آثار او و نمودار نوعی سینمای ناب و حقیقت یاب است.تاثیرگذاری این فیلم را روی بسیاری از فیلمسازان مدرن دهه 90 نمی توان انکار کرد. --------------------------------------------- کلوزآپ(1368):یکی از تجربیات متفاوت سینمای جهان در رسوخ به نهاد واقعی حقیقت و عریان ساختن چهره انسان مسخ شده در تارو پودتبلیغات و هیاهوی رسانه ها.جوانی که آگاهانه خود را محسن مخملباف فیلمساز معروف دهه 1360 می خواند تا بدین ترتیب به ارج و مرتبه ای اجتماعی بالاتری دست یابد.دستگیری و به زندان افتادنش باعث می شود تا کیارستمی به فکر ساختن فیلمی در این مورد بیافتد.نمایش در جشنواره فیلم فجر سال 68 باعث بروز اختلاف نظرهاییدر ارای منتقدان ایرانی شد.مثل همیشه طرفداران نوع فیلمسازی خاص کیارستمی فیلم را تا حد یک شاهکار بالا بردند و ارزشهای پیدا و نهان ان را ستایش کردند و در مقابل مخالفان به شدت به ان تاختند و نزدیک شدن بیش از حد او را به واقعیت به دور از ارزشهای هنری و اخلاقی دانستند.در این مساله که مخملباف در دهه 60 از محبوبیت و شهرت بسیار عجیبی برخوردار بود و هریک از جوانان عشق فیلم ان سالها در برهوت دیدن فیلم خوب و متفاوت آرزوی رسیدن به مقام و منزلت اجتماعی و هنری او را داشتند شکی نیست.ان روزها هر فیلم تازه مخملباف حادثه ای عظیم برای دوستدارانش بود و هنوز خیلی ها صف های طولانی جلوی سینماهای نمایش دهنده آثارش را به یاد دارند.در چنان وضعیتی طبیعی بود که برخی سعی در سواستفاده از نام و موقعیت او را داشته باشند اما قصه "کوزآپ" کاملا با انها متفاوت بود.کیارستمی با درک درستش از روانشناسی و جامعه شناسی یک اجتماع بسیار جوان ان هم در سالهایی پس از آتش بس جنگ 8 ساله توانسته بود به خوبی پایه هایاثرش را بر دیدی واقع بینانه به آدم های اصلی روایتش بنا کند. در کلوزآپ ما با مقصر خاطی و یا مجرم سروکار نداریم.شاید همه جامعه اسیر تب پیشرفت انتهای دهه 60 در چنین واقه ای سهم داشتند.در میان اثار کیارستمی در طی ان سالها شاید هیچ کدام به اندازه این فیلم در جست و جوی بلاواسطه و دقیق او در پی حقیقت وجودی انسان دقیق و پرتلاش ظاهر نشده باشند.برخی از منتقدان در نقدهای معترضشان به نحوه کار کیارستمی روش او را برای عریان ساختن واقعیت ضدانسانی و حتی وقیح خواندند و در مقابل عده ای هم هستند که این فیلم را اخلاقی ترین فیلم او می دانند.فیلم حتی در تغییر مسیر و روش فیلمسازی آینده خود مخملباف هم تاثیر به سزایی داشت و او را از فیلمسازی با دغدغه های تند اجتماع به کارگردان محبوب جشنواره ها با فیلمهایی شاعرانه و هنری تبدیل کرد. فیلم جوایز مهمی مانند جایزه ویژه هیات داوران جشنواره هشتم فیلم فجر و جایزه ویژه منتقدان بین المللی را از ان خود کرد و طی این سالها یکی از مهمترین "فیلم کالتهای"موردتوجه سینمادوستان و دانشجویان سینمایی بوده تا آن جا که "نانی مورتی" فیلمساز مشهور و متفاوت ایتالیایی به عنوان یکی از فیلمهای محبوب عمرش آن را در سینمای شخصی اش در رم برای مدتی به نمایش عمومی گذاشت.تماشاگران امروز سینما اسیر رگبار تبلیغات گسترده هالیوودی در مواجهه با این فیلم ساده اما عمیق و شدت واقعی به نوع دیگری از نگاه به پیرامون خود و انسان دست می یابند.نگاهی که کیارستمی طی این سالها با اشاعه و هر روز پربارتر کردن آن توانسته به چهره هنری محبوبی در سطح جهان تبدیل شود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:19 توسط علی حاجی پور |
|
|
خون بازی را در جشنواره بیست و پنچم فیلم فجر دیدم و آن طور که باید و شاید راضی ام نکرد.علت این امر شاید نام ماندگار بنی اعتماد بود که احساس کردم در این فیلم نتوانسته مانند گذشته در جا انداختن ایده هایش موفق باشد. خون بازی به خاطر سابقه مستندسازی بنی اعتماد و حتی محسن عبدالوهاب ،تصویربرداری خلاقانه و تجربی کلاری و فیلمنامه ضد روایتش شاید سوژه مناسبی برای پرداختن در این وبلاگ باشد. ----------------------------- خون بازی: دومین همکاری رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب پس از فیلم موفق و تحسین شده "گیلانه" در فیلم تلخ و سیاه "خون بازی" رقم خوده است.فیلم را برای اولین بار در بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر دیدیم و دیدارش همراه با برخوردهایی متناقض بود.همزمانی نمایش فیلم با اثر متفاوت داریوش مهرجویی یعنی "سنتوری" در جشنواره امسال این فرصت را فراهم آورد تا بار دیگر نگاهی جدی تر به آثار اجتماعی سینمای ایران با موضوع انگار لاینحل اعتیاد کنیم.بنی اعتماد پس از ساخت فیلم های خوبی چون "نرگس". "روسری آبی" و "زیرپوست شهر" این بار در رویکردی دوباره و اندکی متفاوت شخصیت های قصه اش را از طبقه اجتماعی متفاوتی برگزیده است.مادر و دختر"خون بازی" از طبقه مرفه جامعه هستند و ظاهرا مشکلات و معضلات شخصیت های آسیب پذیر و رنجدیده فیلم های قبلی را در زندگی خود ندارند ومانند آنها نگران تامین رفاه و آسایش خود و خانواده شان نیستند. بنی اعتماد دوباره به دنیای ادم هایی که در فیلم "بانوی اردیبهشت" که نگاهی گذرا به آنها کرده بود بازگشته و قصد داشته تا به ما بینش جدیدی نسبت به زندگی آنها ببخشد.قصه فیلم بسیار ساده و سرراست است. سارا(باران کوثری) دختری است که باید تا چندی دیگر با نامزدش که در کانادا زندگی می کند و ظاهرا پسر جوان مهربان و عاشقی هم است ازدواج کند اما او با یک مشکل بزرگ دست به گریبان است که مادرش (بیتا فرهی) را به تکاپو انداخته تا در فرصت باقی مانده آن را از پیش رو بر دارد.مادر می خواهد دخترش که به شدت معتاد است ترک کند تا برای ازدواج مشکلی نداشته باشد اما اعتیاد سارا - که توضیح زیادی در طول اثر درباره چرایی و چگونگی آن داده نمی شود- به قدری پیشرفته و دردناک است که گمان نمی رود به آسانی بتواند از آن رها شود.مادر و دختر قصد سفری به سوی شمال را می کنند تا سارا در آسایشگاهی مطمئن بستری شود اما برای آغاز سفر هم با مشکل روبه رو هستند زیرا سارا حتی چند ساعت هم نمی تواند بدون مواد سر کند.تلاش او برای پیدا کردن مواد در شهر بزرگ و بی ترحم تهران همراه با صحنه هایی است که اوج رنج و درد و بی پناهی یک معتاد را نشان می دهد. بازی باران کوثری در این لحظات مخصوصا جاهایی که گمان می کند نمی تواند جنس مورد نظرش را به دست بیاورد به شدت تکان دهنده است.لحظاتی که او و دو دوستش در ماشینی نشسته اند تا دو جوان به آنها مواد بفروشند اما قصد تعرض به سارا را می کنند و دوستانش که از فرط اعتیاد هیچ نایی برایشان باقی نمانده تنهایش می گذارند تصویری عریان و گزنده از واقعیت پنهان این شهر است که هر روز در حال انجام است اما انگار ما چشمانمان را به رویش بسته ایم یا قصد داریم که نگاهش نکنیم. بنی اعتماد سعی داشته به جوانانی چون سارا و دوستانش به عنوان بیننده "خون بازی" چون آینه ای خودشان را نشان دهد و به گفته خودش هدف اصلی اش از ساخت این فیلم نگرانی عمیقش از وجود اعتیاد در جامعه بوده است . بنابراین فیلم او تکان دهنده اما اثری آموزشی و تربیتی از کار درامده و با فیلمی مانند "سنتوری" که اتفاقا در جشنواره به اندازه "خون بازی" مورد توجه هیات داوران قرار نگرفت و با چیره دستی کارگردانش تصویری دیگرگونه و کمتر دیده شده از اعتیاد را بر روی پرده تصویر کرده کاملا متفاوت است. بحث سازنندگان بر سر جامعه ای درگیر اعتیاد است پس سارا را به عنوان نماینده ای از نسل جوان و مرفه این اجتماع نشان داده اند که خود نیز می داند که راه نجاتی ندارد.عشق به نامزدش می تواند یک انگیزه بسیار قوی برای او باشد تا راحت تر با عمل ترک کنار بیاید اما در این میان درگیری ادامه دارش با مادر و عقده های مختلفش از او به دختر این امکان و مجال ناگزیر را داده تا با مصرف مواد به نوعی خودویرانگری دردناک دست زند.در این سفر چند بار بین مادر و دختر جدایی پیش می اید که اولینش زمانی است که سارا در تهران از مادر برای پیدا کردن جنس جدا می شود و مهمترینش جایی است که به بهانه دیدن پدر که در شمال زندگی می کند به خانه او می رود. فصل خانه پدر که می بینیم دائم الخمری فلج و گرفتار بر روی صندلی چرخدار است و پناهگاه بودنش را برای سارا ناممکن تر جلوه می دهد نوعی پاساژ برای فیلمنامه نویسان برای رهایی مقطعی تماشاگر از سیاهی و درد و رنجی که تا اینجا فیلم شاهدش بوده اند هم است.فضای خانه و نوع بازی حسرت برانگیز مسعود رایگان در نقش پدر که روزگاری تاجری موفق و خوش گذران بوده و حالا مجبور است تک و تنها در این انزوا زندگی کند و محبت گذرایی که به دخترش دارد و باعث می شود تا مادر پس از مدتها به خانه او پای بگذارد در یکی از صحنه های خوب و دلنشین اثر سه نفر دوباره بر سر یک میز باهم جمع می شوند و تراژیک بودن موقعیت اعضای این خانواده کوچک و از هم پاشیده در دید تماشاگر صدچندان می شود.نگاه مادرانه بنی اعتماد به سارا به عنوان شخصیت آسیب پذیر اثرش ، او را از پرداختن عمیق تر به وجود واقعی و از هم پاشیده او بازداشته است . این مساله را با سیاه نمایی اشتباه نکنیم. فیلم از این لحاظ چیزی کم ندارد و حتی با تصویربرداری پرکنتراست محمودکلاری که با کار لابراتواری خلاقانه و مثال زدنی اش بر روی راشها مجموعه ای دیدنی از بی رنگی و سیاه و سفیدی به فیلم بخشیده. فضایی آخرالزمانی و به بن بست رسیده ای نیز دارد اما از آن ریشه یابی و رویکرد تازه و جدی به اعتیاد که لازمه ماندگاری فیلم است در اثر نشانی نمی بینیم که بیش از هر چیز به نگاه یک سونگرانه فیلمنامه نویسان به کارشان برمی گردد.متنی که زمینه فیلم شده نتوانسته ایده های کارگردان را به روی پرده انتقال دهد و مخاطب تنها با مقدار زیادی درد و رنج روبه رو گشته است که به جای به فکر فرو بردنش او را آزار می دهد.بردن سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه برای گروه نویسندگان "خون بازی"هیچگاه باعث نمی شود که چشم را بر روی ضعف های متن اثر ببندیم هرچند که مجموعه بازی های فیلم و تصویربرداری کلاری و تدوین خوب و ریتمیک سپیده عبدالوهاب از نکات قوت آن به شمار می روند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 9:57 توسط علی حاجی پور |
|
|
بزرگراه گمشده(دیوید لینچ – 1996)
طبقه بندی بزرگراه گمشده شاهکار سال 96 دیوید لینچ استاد سوررئالیسم در سینمای دهه80و امریکا90کار بسیارمشکلی است.فیلم از تفسیر شدن می گریزد و از خود چهره هایی نشان می دهد که نمی دانیم کدام واقعی و کدام یک دروغین هستند.لینچ هم جواب درستی به ما نمی دهد.اثر هم با عوض کردن پشت سر هم مایه ها و سرفصل هایش هر لحظه به سویی می چرخد. اما چرا می توانیم به یقین بگوییم که این فیلمی در جرگه اثار نئو نوار دهه 90 است دلایل خود را دارد.این فیلمی در مورد انسان است.انسانی که درگیرودارجدال همیشگی اش میان جسم و روحش نمی داند هویت واقعی اش چیست.تغییر شکل ظاهری "فرد"به پیت در نیمه فیلم و تغییر یافتگی های پی در پی فصل پایانی تجسم بیرونی همین جدال دیرین است.در کنارهم قرار دادن عناصر اصلی فیلم مانند مرد بی گناه غافل از سرنوشت خود زن مرموز نیمه اول و زن اغواگر نیمه دوم مرد مرموز که سعی در اگاهی دادن به "فرد"از همه جا بی خبر داردو دسته تبهکاری که "پیت" به ارتباطی عاطفی با معشوقه سردسته شان دست می زند همه در کنار هم معجونی را می سازند که تنها در قالب نوآر می گنجد.اما ان چه لینچ از انها بهره می گیرد و به غنای اثرش می افزایدتنها این عناصر است و کار اصلی با مولف است. مولفی که با کوله باری از تجربه از ساختن اثار غیرمتعارفی مانند"مخمل ابی" و"دیوانه از ته دل"دست به ساخت این فیلم زده و توانسته در کنار ظواهر و تظاهرات بیرونی انسان روزگار مدرن نفسیات امیال سرکوب شده و خفته او را نیز بر پرده بزرگ تصویر کند."پیت"درون پرالتهاب و سرکوب شده"فرد"است که در شهری کوچک و با ازادی به دست امده بغضها و و حسرتهایش را خالی می کند.جنایت یعنی نهایت بی رحمی و بی شرمی بشر در بطن همین امیال سربازکرده است که خود را نشان می دهد ان هم در فجیع ترین شکل خود. "فیلم نوار" در دستان لینچ کاملا درونی و تالیفی از کار در امده است.فیلم او ان قدر خشک تلخ و بی عاطفه است که نمی توان از ته دل دوستش داشت اما گویای یک حقیقت ساده است.حقیقتی درباره ما انسانهای مسخ شده عصر جدید و مدرن. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:32 توسط علی حاجی پور |
|
|
نگاهی به دو فیلم نئونوآر دهه نودی ------------------------------- زیرین- (استیون سودربرگ-1994) برنده نخل طلای جشنواره فیلم کن1989وسازنده اثارشاخص و کالتی مانند"جنسیت و دروغ ونوارهای ویدیو" و "کافکا"در سال 1994وبا شرکت "پیتر کالاگر "و"الیسون الیوت"فیلمی ساخت که می توان ان را به عنوان معدود نئونوارهای واقعی این چند سال به شمار اورد که در شخصیت پردازی ادمهای اصلی قصه بیش از دیگر جلوه های بصری و فرمی اثر بها داده اند.فیلم براساس رمانی به قلم "دانیل فوکس"به نام "خطوط درهم" ساخته شد یعنی همان رمانی که فیلم "خطوط درهم"ساخته "رابرت سیودماک"با شرکت "برت لنکستر"در سال 1948براساس ان ساخته شد.فیلم داستان مردی به نام مایکل را روایت می کند که گویا برای شرکت در جشن عروسی مادرش با مردی که محافظ بانک است به زادگاهش "استین" بازمی گردد.دیدار دوباره اش با دختری به نام "راشل" که قبلا نامزدش بوده باعث یافتن کاری برایش در شرکت حراست بانکها می شود.مایکل تصمیم می گیرد با کمک مردی به نام "تامی"نقشه دزدی از یک بانک را طراحی کند اما قضیه به همین اسانی ها هم نیست.درگیری در حین سرقت باعث کشته شدن شوهر مادرش می شود و مایکل مجبور می شود برای حفظ ظاهر به دزدان شلیک کند.این مسئله او را به عنوان قهرمان در شهر بالا می برد.اما درگیری خونین بعدی میان شرکای دزدی باعث کشته شدن تامی زخمی شدن مایکل و فرار راشل با پولها می شود.فیلم با کارگردانی خلاقانه سودربرگ تمام ناتمامی و عدم قطعیت و بی ارزشی زندگی را از فیلم نوار به عاریه می گیرد اما در روایت خود به شدت متکی به نفس و اراده خود نشان می دهد."زیرین"ساختاری مبتنی بر عنصر فلاش بک دارد.فیلم در روز سرقت اغاز می شود و بر پایه دو رشته از تصاویراز گذشته پیش می رود.1-تصاویر مربوط به گذشته دور زندگی مایکل قبل از مهاجرت از شهر زادگاهش و2-تصاویر مربوط به حوادث پس از بازگشت مایکل به شهر که به سرقت بانک منجر می شود.شخصیت مایکل به عنوان یک ضدقهرمان مفهومی نوارها در مرکز روایتی فیلم قرار دارد.او به زادگاهش بر می گردد اما خودش هم نمی داند چرا و از زندگی چه می خواهد.رویه تاریک و سیاه فیلم از این واقعیت عریان تلخ و ازاردهنده مایه می گیرد که گویی انسان مدرن امروز حتی قادر نیست که ذهنیات و تمایلات انسانی یا شیطانی خود را بشناسد در حالی که در نمونه های کلاسیک نوار این دنیای سیاه بی ترحم و مرگبار حول ادمهای ماجرا است که تباه و فاسد است. چرخش کامل و تمایل سودربرگ به از فیلمهای مستقل و جشنواره ای مانند "کافکا"به فیلم نوآری مانند"زیرین"نشان می دهد که این گونه سینمایی امکانات فراوانی به او به عنوان یک متفکر وهنرمند طراز اول برای گفتن حرفها و افکارش می داده است.سودربرگ در این فیلم از شیوه های نوینی از فیلمبرداری استفاده کرده و کار خلاقانه فیلمبردارش"الیوت دیویس" بیسیار بدیع و نو است از جمله تغییر رنگ مایه ها میان سکانسهای مختلف که به او در دادن فرمی تازه به روایت فلاش بک گونه اش کمک شایانی کرده است. 6- سگدانی1991وقصه عامه پسند1994(کوینتین تارانتینو) پدیده تارانتینو در ابتدای دهه 90چیزی نیست که به اسانی بتوان از ان گذشت .هنگامی که سگدانی برای اولین بار اکران شد نقدهای منتقدان امریکایی در مورد این فیلم بیشتر حول روابط سرد وبی عاطفه و زندگی بی هدف ادمهای قصه دور می زد. معلوم است این فیلم در کشوری ساخته شده بود که نمونه های کلاسیک فیلمنامه نویسی اش مثال زدنی است.انها دنیای تارانتینو را که در ان جان ادمی از هر چیز دیگری بی ارزش تر است را نتوانسته بودند درک کنند.موفقیت سگدانی باعث شد تا عموما نظر مثبتی درباره شیوه کار و روایت تارانتینو از سوی کارشناسان ارایه شوداما هیچگاه مولفه ها و شاخصه های اصلی کار او به عنوان یک عشق فیلم و خوره سینما شناخته نشد.بردن نخل طلای کن در سال 1994ان هم در حضور فیلم روشنفکرانه و عبوصی مانند "قرمز" اثر کیشلوفسکی نشان داد که ارزش کار تارانتینو در فرانسه به عنوان کشوری مدافع هنرمندان نوجودر شرایط و مقاطع دشوار تاریخی بیشتر شناخته شده است.اعترافات حقیقی و چندباره تارانتینو درباره عشق و علاقه اش به فیلم نوارهای دهه های40و50ان قدر تکرار شده که وقتی به دو فیلم نمونه ای او نگاه می کنیم در درجه اول به دنبال ادای دین ها و برداشتهای او از انها هستیم.دو فیلمی که شیوه روایت پرداخت شخصیت ها فرم بصری و حتی دیالوگهای دو پهلو و کنایه وارشان تنها می تواند ما را به به دنیای نوارها هدایت کند.یکی از خصوصیات بارز تارانتینو در کار بر روی داستان های اشنا و بارها گفته شده و ارایه شان به عنوان قصه هایی نو و بکر با شیوه روایتی بدیع و بازی های گوناگون با زمان سینمایی و پس و پیش کردن اتفاقات درونی فیلمنامه ای و از همه مهمتر حذفیات و نگفتن های روایتی اش وقتی در قالب نئو-نوارقرار می گیرد نتایج درخشانی در خود دارد.هر چند امروز پس از دیدن همه فیلمهای او و مخصوصا دو فیلم به هم پیوسته اش"بیل را بکش1و2"نمی توان به اسانی و صراحت اعلام کرد که او یک نوار اساز یا کارگردان تلخ اندیش مانند بزرگان نوار است .او اصول و مقدمات و مصالح خود را دارد.وقتی داستانی را روایت می کند مانند یک هنرمند بزرگ از هر عنصر و مایه ای که به کارش می اید برای غنی تر کردن اثرش استفاده می کند.شیفتگی اش به فیلم هونگ کنگی و یا وسترن های اسپاگتی که دیگر به یاداوری نیست. سگدانی قصه یک سرقت است .گروهی از مردان با نامهای مستعار- هریک نام یک رنگ – دور هم جمع شده اند تا سرقتی را به انجام برسانند.تا اینجا به یاد کدام فیلم نوارها می افتیم.معروف ترینشان "جنگل اسفالت" شاهکار جان هیوستون است.وقتی فیلم به پایان می رسد دزدان به جان هم می افتند و یکی یکی از بین می روند.در نمونه های نوار کدام سرقت را سراغ داریم که سرانجام روشنی داشته باشد."قصه عامه پسند"سه داستان را برای ما روایت میکند.داستان ادمهای حاشیه ای جامعه که در یک شهر سیاه و بی رحم سعی دارند حداقل زنده بمانند.ظاهر شوخ و بذله گو و حتی گاه هتاک ادم های تارانتینو گاه ما را در همذات پنداری کامل با انها مردد میکند.در "قصه عامه پسند" عناصر فیلم نوآر را کنار هم می چینیم تا به تحلیل درستی از انها برسیم.عشق "جان تراولتا" به "اوما تورمن" که اتفاقا معشوقه رییسش است ، مشتزنی که" بروس ویلیس"نقشش را بازی می کند و یک بازنده مادرزاد است و می خواهد یک بار هم شده با سرپیچی از دستور بالادستی ها برای خود تصمیم بگیرد، حس خوشایند انتقام ان هم به فجیع ترین شکل ممکن ، ماموریت های گنگستری و تبهکاری که به خون کشیده می شود، خشونت و بی پروایی انسان در ارتکاب جنایت و قصه ای جذاب و قابل پیگیری که ما را به دانستن انجام این ادمها علاقه مند می کند و نیروی همیشه قدرتمند و حاضر شر که پیرامون همه شخصیت ها فرا گرفته و سعی می کند به هر شکلی شده انها را ازپای در اورد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 13:16 توسط علی حاجی پور |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستان عزیز
وبلاگ مستقل ها به فیلم های مستند و کوتاه و مستقل سینمای جهان می پردازد. علی حاجی پور مستند ساز و منتقد سینما فیلم ها: مثل شب(داستانی1382) پاسور(مستند-1383) نامه ای برای آندره(مستند-1384) مسافر صندلی عقب(تجربی- 1385) سایه بان(مستند- 1386) دوستان عزیز برای هر چه بهتر شدن وبلاگ خودتان نظر فراموش نشود.ممنون |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اسفند 1387 دی 1387 مهر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 آذر 1386 مهر 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
|
RSS
|